-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:53
باتو هستم ای غریبه،آشنایم میشوی؟ آشنای گریه های بی ریایم میشوی؟ من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ... مثل باران آشنای بی صدایم میشوی؟ روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است ای غریب آشنا، آشنایی با خدایم میشوی؟ من که شاعر نیستم شکل غزل را میکشم رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟ ای غریبه با شکوه و دلخوشی همسرای خنده های...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:53
کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت اونکه واسش بودن تو به غیر غم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:52
وقتی تو رو یادم میاد میمیرم و زنده می شم خوب می دونی که بعد تو عاشق هیچکس نمی شم بعضی شبها یادم میاد یه روز بودی کنار من حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم تو عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم بعضی شبها ستاره بهم می گن میاد یه روز دل سیاه و بی کسم تا اون بیاد به پاش بسوز...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:51
روزها مثل برق و باد می گذرند تا تو دیر تر از همیشه موعود برسی انگار همین دیروز بود که سالیان سال می شناختمت میترسم میترسم که دیگر طپش های قلب مرا نشنوی
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:50
مرا از یاد خواهی برد می دانم و چشمان تو هر شب آسمان تیره ی احساس من را نور می پاشد و من با خاطراتت زنده خواهم بود چه غمگینم از این رفتن وز این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم مرا از یاد خواهی برد می دانم و می دانی که از یادم نخواهی رفت تو از یادم نخواهی رفت که روزی آشیان گرم عشقم بود ، خواهی برد و قلبت را که روزی هم ، مرا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:46
خبر داری؟ هنوز آیا دو چشمت شوق دیدار مرا دارد؟ به یادت مانده پیمانت؟ خبر داری خودم را در تو می بینم؟ اگر روزی نباشی تو ! خودم را هم نمی بینم ! خبر داری؟ْ
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:44
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم من می توانم! میشود! آرام تلقین میکنم. حالم، نه، اصلآ خوب نیست... تا بعد بهتر میشود!! فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِغمگین میکنم. من می پذیرم رفته ای، و بر نمی گردی همین خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم. کم کم ز یادم میروی، این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:43
کاش بودی ای کاش بودی تا می دیدی که چگونه ثانیه های بی تو بودنم دقیقه می شوند ! ای کاش بودی و می دیدی که چگونه چشمانم از ته دل فریاد می زنند و ... ای کاش بودی و می دیدی که چگونه بیقرار توام بیقرار تویی که لحظه ای ازعمرت را به سالها خواستنم ندادی بی قرار توام که واژه ی انتظار را برایم همیشگی کردی ! و خسته ام از همیشه ای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:41
فرصتی نمانده است بیا همدیگر را بغل کنیم فردا یا من تو را می کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست همین چند سطر دنیا به همین چند سطر رسیده است به این که انسان کوچک بماند بهتر است به دنیا نیاید بهتر است اصلاً این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی می شود که می دود در دشت های دور آن قدر که عصاها...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:40
همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را که اندوهگینت می سازد اما... هرگز فراموش مکن به یاد داشته باش آنچه را که شادمانت می سازد
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:39
ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد با درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:37
خدایا!عزیزانی که می روند، برای همیشه، تکه ای از قلب ما را هم با خود می برند، آن وقت ما می مانیم و جای خالی آنها در کنارمان و قلبی که برای همیشه ناتمام است. پروردگارا! می دانم ارزش قلب ها به تکه های شکسته و ترک برداشته آنهاست، اما کاری کن توان پذیرش این درد را داشته باشم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:36
هرگز دری بسته نمی شود، مگر اینکه جایی یک پنجره گشوده شده باشد. و همیشه چیز بهتری به تو اعطا می شود، زمانی که چیزی از تو ستانده می شود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:35
حرف های ما هنوز ناتمام ..... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگریز می شود آی ..... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:34
خدایا! بازهم کمکم کن در سختیهای روزگار در حوادث روز و شب از تنگنهای این سو و اندوه های آن سو رهایم کن
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1389 16:32
گاهی که دلم از این و آن زمین و زمان می گذرد نگاهم را به سوی تو و آسمان می گیرم و آنقدر با تو درد و دل می کنم تا کم کم چشم هایم با ابر بهار مسابقه می گذارند، و پس از آن است که قلبم سبک می شود تو می آیی و تمام فضای دلم را پر می کنی آن وقت دیگر آرام می شوم و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای در آورد چون تو را در...