باتو هستم ای غریبه،آشنایم میشوی؟

آشنای گریه های بی ریایم میشوی؟

من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ...

مثل باران آشنای بی صدایم میشوی؟

روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است

ای غریب آشنا، آشنایی با خدایم میشوی؟

من که شاعر نیستم شکل غزل را میکشم

رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟

ای غریبه با شکوه و دلخوشی

همسرای خنده های باصفایم میشوی؟

بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی

با تو هستم ای غریبه آشنایم میشوی؟؟؟؟

کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت

کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت

کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید

کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید

نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود

رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت

من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند

اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند

حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست

کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

وقتی تو رو یادم میاد میمیرم و زنده می شم

خوب می دونی که بعد تو عاشق هیچکس نمی شم

بعضی شبها یادم میاد یه روز بودی کنار من

حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من

حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم

تو عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم

بعضی شبها ستاره بهم می گن میاد یه روز

دل سیاه و بی کسم تا اون بیاد به پاش بسوز

بعضی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری

چشمهای خیسم تا ابد باید از دوریش بباری

روزها مثل برق و باد می گذرند تا تو دیر تر از همیشه موعود برسی انگار همین دیروز بود که سالیان سال می شناختمت میترسم میترسم که دیگر طپش های قلب مرا نشنوی

مرا از یاد خواهی برد می دانم 








و چشمان تو
 
هر شب آسمان تیره ی احساس من را نور می پاشد
 
و من با خاطراتت زنده خواهم بود
 
چه غمگینم از این رفتن
 
وز این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم
 
مرا از یاد خواهی برد می دانم
 
  
و می دانی که از یادم نخواهی رفت
تو از یادم نخواهی رفت
 
که روزی آشیان گرم عشقم بود ، خواهی برد 
و قلبت را 
که روزی هم ، مرا از خویش خواهی راند 
من این را خوب می دانم 
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت 
میخوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ 
و من از دیدگان سرد تو یک روز 

خبر داری؟

 

هنوز آیا دو چشمت شوق دیدار مرا دارد؟


به یادت مانده پیمانت؟


خبر داری خودم را در تو می بینم؟


اگر روزی نباشی تو!


خودم را هم نمی بینم!


خبر داری؟ْ

باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم من می توانم! میشود! آرام تلقین میکنم. حالم، نه، اصلآ خوب نیست... تا بعد بهتر میشود!! فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِغمگین میکنم. من می پذیرم رفته ای، و بر نمی گردی همین خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم. کم کم ز یادم میروی، این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تمرین میکنم.

کاش بودی

ای کاش بودی

تا می دیدی که چگونه ثانیه های بی تو بودنم دقیقه می شوند !

ای کاش بودی

و می دیدی که چگونه چشمانم از ته دل فریاد می زنند و ...

ای کاش بودی و می دیدی

که چگونه بیقرار توام

بیقرار تویی که لحظه ای ازعمرت را به سالها خواستنم ندادی

بی قرار توام که واژه ی انتظار را برایم همیشگی کردی !

و خسته ام از همیشه ای که همیشه تو را در آن نخواهم داشت !

فرصتی نمانده است 

بیا همدیگر را بغل کنیم 

فردا یا من تو را می کشم  

یا تو چاقو را در آب خواهی شست  

همین چند سطر 

دنیا به همین چند سطر رسیده است 

به این که انسان 

کوچک بماند بهتر است  

به دنیا نیاید بهتر است  

اصلاً  

این فیلم را به عقب برگردان 

آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی می شود 

که می دود در دشت های دور 

آن قدر که عصاها 

پیاده به جنگل برگردند 

 و پرندگان 

دوباره بر زمین... 

زمین ...!  

نه!  

به عقب تر برگرد 

بگذار خدا 

دوباره دست هایش را بشوید 

 

در آینه بنگرد 

شاید  

تصمیم دیگری گرفت

همیشه به یاد داشته باش 

تا به فراموشی بسپاری  

آنچه را که اندوهگینت می سازد 

اما... 

هرگز فراموش مکن 

به یاد داشته باش 

آنچه را که شادمانت می سازد