من ،تنها
دیگر نیازی نیست ، به جای شانه های مهربانت این بار استراحت می کنم بر روی هر سنگی که شد ! چه فرقی می کند بر هر شانه ای که شد میتوانم سرم را تکیه دهم !چشمانم را ببندم و با خیال ِ آسوده به هرکه میخواهم بی اندیشم
مگر فرقی هم میکند ؟
چرا باید ساده بود ؟ می توان همچون گربه ی ملوسی شد و تمام نر گربه های شهر را به سوی خو دکشید و در آغوش هرکدام که شد لم داد
مگر فرقی هم می کند؟
اصلا ً برای تو خوک صفت مگر فرقی هم میکند ؟ چرا من؟
ای وای که نمی توانم! بازامروز همه ی نیاز من شدی با فریاد نام تو را خواندم ،وای که امروز محتاج حرف حرف ِ نام تو شده ام همانند همان کودکی که مشتاقانه دست در دست مادرش دارد و از رها شدن دستش می ترسد ، کاش هنوز کودک بودم کاش کودک می ماندم !
امروز مانده ام در هجوم وحشت تنهایی ، دیوار ها مرا محاصره کرده اند حتی جرات نکردم کمی پرده ی اتاقم را کنار بزنم
کاش من بودم و تو ، کاش به هر کجا که می رفتم همه از بوی تو که بر لباسم باقی مانده است می فهمیدند که معشوقه ی توام
کاش مانند گذشته بازوانت زیر سر من به خواب می رفتند
درختان ، گل ها ، پروانه ها، دریا ، آسمان .......... همه ی اینها که می دانند چطور می توانی ؟
خودت بگو چه طور می خواهی قصه ی عاشقانه مان را از حافظه ی گنجشکان پاک کنی و قانع شان کنی که خاطراتشان را منتشر نکنند
منکر شو ،منکر همه چیز ،اصلا ً مگر فرقی هم می کند دیگر در من هم آن طراوت کودکانه وجود ندارد آن قدر بد شده ام که باورت هم نمی شود
آنقدر شیرینی لب ِ این و آن را چشیده ام که هر کدام برایم طعمی دارند !چقدر دیوانه بوده ام که تا کنون از این همه شیرینی خودم را محروم کرده ام
دیگر برای همه نقشِ عاشَقی مجنون را بازی میکنم ،شده ام همانند کودکی که برای بار اول از مدرسه فرار کرده است و لذت فرار را چشیده ام خودم را به هر کثافتی که بخواهی زده ام
مطمئن باش بانوی تو این بار برای مجازاتت هر کاری را که فکرش کنی ،دست زده است !برای اینکه از روی غضب هایم تورا بر دار کنم ..... دیگر تورا با دفتر های قدیمی تکه تکه ،آزار نخواهم داد! این بار برای آزار تو خودم را تکه تکه کرده ام
چگونه توانستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟