وقتی که دیگر نبود

 

من به بودنش نیازمند شدم !

 

وقتی که دیگر رفت

 

من به انتظار آمدنش نشستم

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

 

من او را دوست داشتم !

 

وقتی او تمام کرد

 

من شروع کردم

 

وقتی او تمام شد

 

من آغاز شدم

 

و چه سخت است

 

تنها متولد شدن

 

مثل تنها زندگی کردن است

 

مثل تنها مردن

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ویرانه ندارد

 

دل را بکف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

 

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟

گفتا : چه کنم دام شما دانه ندارد

 

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 

تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقت خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!
*
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست!
رفاقت با باد دریا و سرگیجه...
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!
*
چرا تو ؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان،
هندسه ی حیات مرا در هم میریزی،
پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی،
در را میبندی من
اعتراضی نمیکنم؟
چرا تنها ترا دوست می دارم میخواهم؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمیکنم؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا میداری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمیکنم!
.......................
*
هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت
تاکستانی را خواهد یافت
که من کاشته ام!
*
در نامه ی آخر نوشته بودی
جنگ را بمن باخته ای!
تو جنگ نکردی تا ببازی!
خانم دن کیشوت!
در خواب به آسیابهای بادی حمله ور شدی
با باد جنگیدی!
بی که حتا یک ناخن مطلایت ترک بردارد
تاری از گیس بلندت کم شود،
یا قطره ای خون بر سفیدی پیراهنت شتک زند!
چه جنگی؟
تو با یک مرد نجنگیده ای!
نه لمس کرده یی بازو و سینه ی مردی حقیقی را،
نه با عرق یک مرد غسل کرده ای!
تو سازنده ی مردان اسبان کاغذی بودی!
با عشق رفاقتی کاغذی!
دن کیشوت کوچک!
بیدار شو
و به صورتت آبی بزن
فنجانی شیر بنوش
تا به کاغذی بودن مردانی که دوستشان میداشتی
پی ببری!  

هر دو در گریزیم .

من از بی تو ماندن

و تو از ماندن من

دلخوش به عادتم !

اگر به بودنت عادت کردم ، به نبودنت هم . . . . امیدوارم عادت کنم !

آمریکا: oh! My god!

امارات: احسنت، مرحبا! مرحبا! مرحبا! ( به مدت چهل دقیقه!!)

پاکستان: حرفی نمی زنند، به خودشان بمب می بندند از طبقه سه می پرند توی کوچه، در نتیجه پنجاه نفر کشته و شونصد نفر زخمی می شوند!

برزیل: با بدنشان حرف می زند! یعنی حرف های زیادی توی کمرشان است، فقط نمی دونن کجا بریزن، همینجا! همینجا!

انگلستان: ok! Very good !this is book!

آرژانتین: کتاب هایشان را ریز ریز می کنند می ریزند توی خیابان!

کره شمالی: شادی بعد از گل یعنی چی؟! !

سومالی: شش نفر از قبلیه همسایه را به نشانه شادی پوست می کنند و تویش کاه می ریزند.

هند: توی خیابان می دوند، در نتیجه دویست نفر زیر دست و پا له می شوند.

چین: وقت برای شادی کردن ندارند، به جایش شلوار کُردی صادر می کنند ایران!

اسپانیا: به نشانه شادی چند گاو را با نیزه می کشند.

ایران: دهنت سرویس با این گلی که زدی...! سلام فراوان به خار و مادرت با این گلی که زدی

نگاهم کرد ...

 

پنداشتم دوستم دارد ... !!!

 

نگاهم کرد ...

 

در نگاهش بوی عشق را خواندم ... !!!

 

نگاهم کرد ...

 

دل به او باختم ... !!!

 

نگاهم کرد ...

 

زندگی را به او دادم ... !!!

 

ولی بعد ها فهمیدم ...

 

که فقط نگاهم کرد ... !!!

نگاهم کرد ...

 

پنداشتم دوستم دارد ... !!!

 

نگاهم کرد ...

 

در نگاهش بوی عشق را خواندم ... !!!

 

نگاهم کرد ...

 

دل به او باختم ... !!!

 

نگاهم کرد ...

 

زندگی را به او دادم ... !!!

 

ولی بعد ها فهمیدم ...

 

که فقط نگاهم کرد ... !!!

من ،تنها

دیگر نیازی نیست ، به جای شانه های مهربانت این بار استراحت می کنم بر روی هر سنگی که شد ! چه فرقی می کند بر هر شانه ای که شد میتوانم سرم را  تکیه دهم !چشمانم را ببندم  و با خیال ِ آسوده به هرکه میخواهم بی اندیشم

مگر فرقی هم میکند ؟

چرا باید ساده بود ؟ می توان همچون گربه ی ملوسی شد و تمام نر گربه های شهر را به سوی خو دکشید و در آغوش هرکدام که شد لم داد

مگر فرقی هم می کند؟

اصلا ً برای تو خوک صفت مگر فرقی هم میکند ؟ چرا من؟

ای وای که نمی توانم! بازامروز همه ی نیاز من شدی با فریاد نام تو را خواندم  ،وای که امروز محتاج حرف حرف ِ نام تو شده ام  همانند همان کودکی که مشتاقانه دست در دست مادرش دارد و از رها شدن دستش می ترسد ، کاش هنوز کودک بودم کاش کودک می ماندم !

امروز مانده ام در هجوم وحشت تنهایی ، دیوار ها مرا محاصره کرده اند حتی جرات نکردم کمی پرده ی اتاقم را کنار بزنم

کاش من بودم و تو ، کاش به هر کجا که می رفتم همه از بوی تو که بر لباسم باقی مانده است می فهمیدند که معشوقه ی توام

کاش مانند گذشته بازوانت زیر سر من به خواب می رفتند

درختان ، گل ها ، پروانه ها، دریا ، آسمان .......... همه ی اینها که می دانند چطور می توانی ؟ 

 خودت بگو چه طور می خواهی قصه ی عاشقانه مان را از حافظه ی گنجشکان پاک  کنی و قانع شان کنی که خاطراتشان را منتشر نکنند

منکر شو ،منکر همه چیز ،اصلا ً مگر فرقی هم می کند دیگر در من هم آن طراوت کودکانه وجود ندارد آن قدر بد شده ام که باورت هم نمی شود

آنقدر شیرینی لب ِ این و آن را چشیده ام  که هر کدام برایم طعمی دارند  !چقدر دیوانه بوده ام که تا کنون از این همه شیرینی خودم را محروم کرده ام

دیگر برای همه نقشِ عاشَقی مجنون را بازی میکنم ،شده ام همانند کودکی که برای بار اول از مدرسه فرار کرده است و لذت فرار را چشیده ام خودم را به هر کثافتی که بخواهی زده ام

مطمئن باش بانوی تو این بار برای مجازاتت هر کاری را که فکرش کنی ،دست زده است !برای اینکه از روی غضب هایم تورا بر دار کنم ..... دیگر تورا با دفتر های قدیمی تکه تکه ،آزار نخواهم داد! این بار برای آزار تو خودم را تکه تکه کرده ام

 

چگونه توانستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب من حال من خوب است
خوبِ خوب

فقط کمی مدتی است چشم هایم پیراهن اشک به تن دارند

و بدجور جای دلم در سینه خالی است

و تنها کمی دست و دلم به هیچ کاری نمی رود

همین


حال من خوب است

باور کن