بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت 

 

 

عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت 

 

 

شادمانی بود و من بودم، تو بودی، عشق بود 

 

 

عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست 

 

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست....

از وقتی که او مرا ترک کرده است ، کاری ندارم به جز راه رفتن ! 

راه می روم تا فراموش کنم ... راه می روم و می گریزم ... دور می شوم ... او دیگر برنمی گردد ، اما من حالا دونده دوی استقامت شده ام ... 

مگر چند بار به دنیا آمده ایم  

 

که این همه می میریم؟

خدایا ، حکمت قدم هایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن

تا درهایی را که بسویم می گشایی ، ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم میبندی ، به اصرار نگشایم . . .

.

.

.

خدایا به فرشتگانت بسپار در لحظه لحظه نیایش خویش

“دوستان مرا از یاد نبرند . . .”

.

.

.

خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من . . .

.

.

.

به خدا تا اندازه ی امیدوار باش که جرات گناه کردن پیدا نکنی

و از اون تا اندازه ی بترس که از رحمت اون ناامید نشوی . . .


.

.

.

وقتی بنده از خدا بترسد ، خداوند همه چیز را از او بترساند

و اگر از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز بترساند

حضرت رسول اکرم (ص)

.

.

.

خداوندا دستانم خالیست، قلبم پر از آرزوهای دست نیافتنیست

یا دستانم را توانا ساز، یا درونم را از آرزوهای دست نیافتنی تهی ساز . . .

.

.

.

الهى در شگفتم از آنکه کوه را مى‏شکافد تا به معدن جواهر دست‏یابد

ولی خویش را نمیکاود تا بمخزن حقائق برسد . . .

.

.

.

حمد می گوییم خدای مهربان / خالق و سازنده این مکان

آفریده این زمین و آسمان / کائنات و جمله موجود آن . . .

.

.

.

خوشا آن بنده با عهد و پیوند / که دارد بازگشتی با خداوند

به کام خویش اگر چندی رود راه / چو باز آید نیاز آرد به درگاه . . .

.

.

.

الهى چون در تو مى نگرم از آنچه خوانده ام شرم داَرمَ . . .

.

.

.

الهى خودت آگاهى که دریاى دلم را جزر و مد است یا باسط بسطم ده و یا قابض قبضم کن . .

قدیس کوچک من!چشمهایت را نبند حتی پلک هم نزن

میخواهم شهوت چشمانم ، سنگ محک ایمان دروغینت را بشکند

و تنها لبهایم ، بی هیچ رقص اندامی ، تمامی تنت را آغشته به گناهی لذت بار کند

و بعد من میروم حتی بدون ذره ای دلبستگی 

  

و تو می مانی با حسرتی همیشگی

  

و خاطره‌ی جسم شلاق خورده ای که دیگر در آغوش تو نخواهد گنجید

 

حالا برو  دربه در بدنبالم بگرد قدیس من.....

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم تو در من

ازمن به من نزدیکتر تو

ازتو به تو نزدیکتر من

 

باور نکن تنهاییت را

تا یک دلو یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق

بر دوش هم سر می گذاری

 

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را

هرجای ای دنیا که باشی

من با توئم تنهای تنها

 

من با توئم هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

 

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

 

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را

من با توئم منزل به منزل

هی می گویی بخند

به دنیا بخند

به دلخوشی های ساده ی زندگی

آخر چگونه ؟

سعی کردم

سعی می کنم

سالهاست که سعی می کنم

اما مگر می شود ؟

روزگارانی با تو خندیده ام

بسیار خندیده ام

اما حالا

دلواپسی نیامدنت

یک لحظه امانم نمی دهد

انگار به من و دلتنگی هایم نیامده

که حتی به امید آمدنت

لبخند بزنیم

یادت که نرفته ؟

گفتی که در بهار دیگری باز خواهی گشت

چندین بهار را باید سپری کنم ؟

می دانی

نمی خواهم بخندم

می خواهم یک دل سیر

برای تنهایی هایم گریه کنم

تو

بخند

چیزی نمی‌تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می‌فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم...

حالا که رفته‌ای
دل دلیل می‌آورد و
عشق گریه می‌کند
با این همه
جالی خالی‌ات پُر نمی‌شود
نه با خیال و نه با
خاطره
 
*****

حالا که رفته‌ای
می‌مانم کنار همین ایستگاه
که بوی تو را می‌دهد
می‌مانم و دست تکان می‌دهم
برای مسافرانی که تو رو گم کرده‌اند
 
*****
 
حالا که رفته‌ای
نَه ستاره‌ها را دوست دارم
نه آفتاب را
چگونه بی‌تو می‌میرند و
زنده می‌شوند!؟