گمان کردم که روز شنبه مـُردم گفتم باید در وصیتنامه چیزی بنویسم اما هیچ چیز به ذهنم نرسید گفتم باید دوستی را دعوت کنم و به او بگویم که مردهام اما کسی را نیافتم گفتم باید به قبرم بروم و آن را پر کنم اما راه را پیدا نکردم و قبرم خالی ماند... به خود گفتم شاید کاملا نمردهام شاید هنوز میان مرگ و زندگی سرگردانم شاید مردهای هستم بازنشسته که در تعطیلات کوتاهش به زندگی آمده